سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

Royapardazi

آینــــه

دخترِ دریـــا بود ؛

آن را روی پیشانی اش نوشته بودند ... !

"حامی اسکندری"


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 94/5/13ساعت 8:38 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

صندلیِ چوبی

زیرِ باران وَرَم کرده بود ؛

زیرِ چراغِ آبی

کناِ آن حوضِ ماهی 

در راهروی شمشاد هایِ منتهی به در

تنها این صندلی ماند

خاطره ماند

بــِــکرِ بــِـکر

از تو ... 

"حامی اسکندری"


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 94/5/13ساعت 8:36 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

در بازیِ پانتومیم

همه به دنبالِ جواب بودند ؛

من به دنبالِ چشمانِ تو ...

"حامی اسکندری"

345


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 94/5/13ساعت 8:32 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

رویاهایم به گیسوانت گره خورده بود ؛


گیس باز کردی و موهایت را به باد سپردی


باد موهایت را نقاشی میکرد


و بوی هیزم به موهایت رنگ میداد...


درروزی که دانه های برف شاد بودند و


میرقصیدند...


و صدای آرامش بخش تو گوشم را نوازش میکرد،


رویاهایم به گیسوانت گره خورده بود،


درروزی سرد...


"حامی اسکندری"


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 94/2/4ساعت 1:49 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

به عکس سیاه و سفید مادر و پدر نگاه میکنم ؛


پدر از رنگها برایم میگوید ،


پدرهنوز رنگهارا به خاطر دارد ،


و من ...


فقط سیاه و سفید میبینم ...


"حامی اسکندری"


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 94/2/4ساعت 1:40 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

رویاهای کودکی موهایش را سفید کرده بود ؛


پیرزنی که عاشق عروسک بازی بود...


"حامی اسکندری"


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 94/2/4ساعت 1:28 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

 

 

567

 

چتری که به فلاکت افتاده بود پناه شانه هایم شده بود ؛


تا مبادا در بارانِ شلاقی خیس شوم...


ریشه هایم خیس شده بود...


چتر خودرا نبخشید و


خودرا به دست طوفان داد


تا


خیس شدنم را نبیند...


ولی نمیدانست با رفتنش شانه هایم خیس شد...


"حامی اسکندری"

 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 94/2/4ساعت 1:26 عصر توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

کمانی همانند ابروانت


درخیابان دلتنگی پیدا کرده ام ...


تیری برایش پیدا نمیکنم...


زیرا سال قبل درهمین خیابان


سال را باتو تحویل داده بودم !!


دیگر رمقِ پرتاب تیر ندارم ...


"حامی اسکندری"

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 94/1/29ساعت 1:4 صبح توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

درِ اتاقِ مرامت را بگشای


و تا موی بالای لبت را دوباره برگِ چکی کن ،


نه برای زیبایی ...


برای اسم مردانگی...


"حامی اسکندری"

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 94/1/29ساعت 1:2 صبح توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

کوچِ دل به عصیانِ صبر و


عشقی یک طرفه و بن بستی که


دل برده از آن بی خبر است...


ویرانیِ دلی آشوب که رسوای عالم شده...


دیگر ایوب هم توانایی صبر این منطق را ندارد...


"حامی اسکندری"

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 94/1/29ساعت 12:53 صبح توسط حـــامی اسکندری نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5      >

Design By : Pichak

قالب

 موزیک بیکلام